سلام

با سلام جهت دریافت اآلبوم های جدید موسیقی و سایر در گروه یاهو ما عضو شوید

گروه یاهو هم ثبت شد (قابل توجه آقای کابلی)



با عضویت در گروه یاهوی ما هرهفته
عکس های جالب
دیوان وکتاب رایگان مطالب جالب بدرد بخور
just go:
http://groups.yahoo.com/group/genius74

برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا نامهربان
و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یادت بود
درون قصه های من
همیشه قهرمان بودی
ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر
تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من
درون قصه هایم ، قهرمانهارا
به خون خواهم کشید آخر
و دیگر شعرهایم بوی خون دارد
ببخش ای خاکی خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی

شعری از ع.س.ل


نمی دانم کجا و چگونه گم شد ولی میدانم سالهاست که پی اش کوچه پس کوچه ها ی خاطراتم را میکاوم نمی دانم کدام عطر
عطرکاهگل باران خورده را دزدید و کدام طعم طعم خرمالوی پاییز را به باد داد کاش این کوچه را برگردم کاش باران ببارد ببارد ببارد و بشوید تمام خاطرات چرک وکهنه را

شعری از محمد رضا عبدالملکیان


شعری از محمد رضا عبدالملکیان
۱

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

۲

حالا که آمده ای

قبول کن

جاده ها به جایی نمی رسند

این بار از مسیر رودخانه می رویم

۳

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

۴

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

۵

حالا که آمده ای

دوباره این سوال را از هم می پرسیم

مگر ما برای ماهی ها چکار کرده ایم

که این همه قلاب می اندازیم

در آب؟!

۶

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس میدهند

۷

حالا که آمده ای

هردو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

۸

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

به لینک زیر حتما حتما حتما برید

http://www.parset.com/CULTURE/Poems/

چشم های تو
و پیراهنی که نبض جنون را فریاد می زند
و نگاهی که
وسله ی کهنه ی ساعت شدند
کوچه کوچه فاصله
من و دست ها یی که
نبض پیرهن را مهار می کند*


باران زمز مه کرد....
چه گفت
که پیشانی پنجره عرق کرد!


باران یعنی من در آغوش زمین
باران یعنی من در آغوش هوا
باران یعنی من در آ غوش خدا

گلویم خشک می شود
عطش
دیدار
و تشنه تر می شوم
این درد...
عطش....
و تو
سراب جاودان من
آه...
و تو هرگز نمی فهمی

تقسیم عادلانه(زنده یاد قیصر امین پور)


من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن براي من.
من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.
من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند

ایرانیان مشهور مقیم آمریکا



• فرزاد ناظم (شرکت یاهو)
• • پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)
• • امید کردستانی (گوگل)
• • پیر امیدیار (ای‌بِی e-bay)
• • پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)
• • ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)
• • وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)
• • آندره آغاسی (قهرمان تنیس)
• • حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)
• • بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)
• • انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)
• • فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)

• محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)
• • آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)
• • آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)
• • کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)
• • شهره آغداشلو (بازیگر)
• • فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)

• کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)
• • بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)
• • آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)
• • محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)
• • رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)
• • پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و
• • محقق ) چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور
در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر
خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
- چارلی چاپلین -

باید فراموشت کنم



باید فراموشت کنم
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.

من تو را بوسیدم.........(از نوشته های خودم)




من تو را بوسیدم،تو به من گفتی:نه!
من تو را بوییدم ،تو به من گفتی:نه!
آخرین باری بود،که تو را می دیدم
در پس پرده اشک
توبه من گفتی نه!
به تو می خندیدم
طعم شورلبخند
آخرین لحظه ی تو
آخرین لحظه ی من
به تو می گفتم:نه.....


واسه دانلود گلچین غزل 800 شاعر معاصر به لینک زیر برین
http://www.4shared.com/file/165247435/2e18a291/Golchine_Ghazale_800Shaere_Moa.html


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم


بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست


با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست !


فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست


تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست


آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست


همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست


آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری

یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری


هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن

هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری


صورتگر دیبای چین گو صورتش رویش ببین

یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری


زابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان

تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری


بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان

خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری


تا نقش می بندد فلک کس را نبودست این نمک

ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری


تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام

چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری


دیگر نمیدانم طریق از دست رفتم چون غریق

آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم میخوری


گر رفته باشم زین جهان باز آیدم رفته روان

گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری


از نعلش آتش می جهد نعلم در آتش می نهد

گر دیگری جان می دهد سعدی تو جان می پروری


هر کس که دعوی می کند کو با تو انسی می کند

در عهد موسی می کند آواز گاو سامری


****************************************************

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این

یا مطلع پیچیده ی شب های من است این



زیر قدم رهگذران له نشود ...آی

دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این



یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا

دل نه به خدا خانه ی ویران من است این



ارزان مفروشید رفیقان سر ما را

زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این



سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است

انگار نه انگار گل است این چمن است این



این قدر بر این پیکر تفتیده متازید
سوگند که ایران من است این وطن است این...

نامت را بنویسم؟


دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!
آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!●



فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

------------------------



و این تنها لذتی است که این روزها خداوند به من ارزانی داشته . خوش به حالم

فریدون مشیری

داستان سیاوش (پی دی اف)


داستان سیاوش برای دانلود شما عزیزان
http://www.4shared.com/file/157896025/c8adad74/siavash.html

یک ماشین


این ماشین بسیار بسیار زیباست مال سال 1976
آدرس دانلود:0
http://www.4shared.com/file/157894902/c127a951/IMG_2143.html


بازم خبرای جدید از این به بعد مجموعه اشعار شعرای مختالف برای دانلود


سلام جهت دانلود افایل پی دی اف مربوط به کتیبه کوروش به آدرس زیر برید:0
http://www.4shared.com/file/157889891/4724d8f8/b__16_.html


سلام خواهشا به این آدرس برید و ثبت نام کنید
http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=pmndeep

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار.به لبه کوزه آب.

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک است،پشت افراها, سنجد ها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست, گلچهه ها پیدا نیست.

سایه ها یی از دور , مثل تنهایی آب , مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب بباید باشد.

دب اکبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبی نیست , روز ابی بود.

یاد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,

طرحی از جارو ها , سایه ها شان در آب .

یاد من باشد , هر چه پروانه که می افتد در آب , زود از آب

درآورم

یاد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.


( سهراب سپهری )



با سلام اگر دلنوشته ی زیبایی دارید که دوست دارید رو وب باشه تو نظرات این مطلب بگزارید

حميد مصدق خرداد 1343"


6q8h4sp.jpg

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

uocf8xyssd80uzf6p7ji.jpg
من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

کفشهایت چه خوشبختند
در
پا به پای تو
مثل چشمهایم
هستی و ُ
نمی بینم ات
تو می چسبی
مثل بوی پیپ
برای دیگران
به اجبار زندگی ست
دوستت دارم ها
حالا تو هی بگو
” تویی زندگی م “
از تو نه شعری می خواهم وُ
نه نگاهی
گاهی فقط
یک لبخند / یک لبخند
برایم بخند
سهیل پاشازاده

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
مریم حیدرزاده

با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
احمد شاملو

از نوشته های خودم


ساعت ها بدون تو.........
من باران اما بدون تو.......
من امید آمدنت اما بدون تو........
باز انتظار دیدنت اما بدون تو........
چقدر سخت است حتی مردن بدون تو............0

لایق شیرعلی (شاعر تاجیک)
مرثیه سهراب

تهمینه‌ام تهمینه‌ام
از درد و غم دونیمه‌ام
در حسرت سهراب یل
دُرج فغان شد سینه‌ام

سهراب من محراب من
خورشید من مهتاب من
در این جهان بی کسی
یکتای من نایاب من

در دشت کین سرگشته شد
در خاک و خون آغشته شد
از مهر رستم زاده شد
وز قهر رستم کشته شد

افتادُ از بالای زین
چون اخترِ از چرخ برین
شیر سپیدم از تنش
دریای خون شد بر زمین

گفتم که می‌یابد اثر
از رستم عالی نظر
با این نشانی از پدر
شد بی‌نشان از بهر و فر

گلچین دورانم گذشت
گلریز بستانم گذشت
تیغی که رستم زد بر او
از جوشن جانم گذشت

لوگو وبلاگ حاضر شد!!!!!!!!!



بالا خره لوگو وبلاگ حاضر شد اینم از لوگو

فریدون مشیری


فریدون مشیری
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گش

خبر داغ داغ داغ داغ


از این به بعد میتونین با نوشتن مشخصات مثل ایمیل و اسم خودتون تو گروه ادبیات عضو شوید با عضویت هر ماه شعر و چیزهای متنوع در میل شما(میتونید مشخصاتتون را واسم میل هم بکنید)س

یک شوخی با شعر(که من دوست ندارم با شعر شوخی بشه)


اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشی(م)

قرمزته یا آبی ته از سید محمد رضا عالی پیام

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست



گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

چند شعر زیبا2


آخر شاهنامه از مهدي اخوان ثالث
موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة پست گدائي ها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»
آخر انگشتي كند چون خامه اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان مانده اند.»
گويدم «اين ها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»
گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,
قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.

چند شعر زیبا


حميد مصدق

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي علی محمدی به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
حرف ها دارم

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!



چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟



در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی ، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است ، آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟

" سهراب سپهری"
شکست عهد من و گفت:هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش:آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

چقدر دلم میخواهد
همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند.

مرحوم حسین پناهی
از مجموعه چشم چپ سگ
انتشارات دارینوش

صنایع ادبی در اشعار حافظ


ويژگي‌هاي قصه‌ ی عاميانه ی فارسي

ويژگي‌هاي قصه‌ ی عاميانه ی فارسي



محمد حنیف

بسياري بر اين اعتقادند كه ميان قصه‌هاي عاميانه و قصه‌هاي ادب كهن، تفاوتي نيست. برخي پا را از اين هم فراتر مي‌نهند و در بحث‌هاي ادبي خود، واژه‌هاي قصه، داستان، رمان، حكايت و افسانه را چنان سهل‌انگارانه به كار مي‌برند كه گويي تمايزي ميان آنها نيست و البته مراد ايشان اين است كه واژه هاي فوق معناهاي يكساني دارند.


اسطوره،‌ تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان

اسطوره،‌ تاريخ، رمان؛ پيوند زندگي و انسان


شايد اگر اسطوره نبود،‌ تاريخ و به تبع آن زندگي شكل نمي گرفت، تاريخي نبود تا، آن را بكاويم و از گوشه و كنارش چيزي بيابيم و بر سر آن جنگي كنيم و يا حتي آن را بستاييم و بر سر بگذاريم. انسان از همان روز كه انديشيدن آغاز كرد ـ چه زمان بود واقعاً ؟ ، از همان لحظه اي كه ميوه ممنوع را خورد ؟ ـ تاريخ را شكل داده است. زندگي تاريخي انسان نيز اسطوره را در رگ و پي تاريخ دوانده است. پيشتر كه بيايي فلسفه مي آغازد و درام نويسي و نمايش صورتي متعالي ازانديشه مي شود. ديباچه به درازا نكشيده نگاهي بيندازيم به نشست يكصد و نود و يكم كانون ادبيات، سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ ...

سخنراني «شهرام اقبال زاده» درباره اسطوره و تاريخ و رمان. اقبال زاده در اين سخنراني تقريباً45 دقيقه اي مي خواست از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به رمان برسد.
همانطور كه او نيز گفت: عنواني پردامنه و پرخطر است. رمان از اسطوره شكل مي گيرد. از جادو بگذريم كه ما قبل تاريخ است و وقتي بشر دست از جادو مي كشد تاريخ آغاز مي شود. برخي از منتقدان مي گويند رمان نويسي با شهرنشيني آغاز شده، اما شهرنشيني بسيار كهن تر است تا رمان نويسي . متروپوليس هاي يونان شاهدي بر اين مدعاست.
اقبال زاده گفت: اسطوره ها روايت خدايان و نيروهاي ماوراي بشري است كه قادر و قاهرند و بشر مقهور و منقاد قدرت و قهر آنان است.
او با اشاره به نظريه هاي پست مدرن ها كه مي گويند همه چيز روايت است گفت: پيوند قريبي ميان اسطوره و قصه و داستان و تاريخ وجود دارد. اسطوره در سانسكريت به معني قصه است و اسطوره و هيستوري ريشه يكسان دارند. در فارسي نيز اسطوره همان قصه و افسانه است.


اين منتقد و پژوهشگر ادبي افزود: اسطوره ها از خاكستر خويش باززايي مي شوند. با مرگ هر اسطوره كهني اسطوره هاي نوين پيدا مي شود. همانگونه كه كنت 3 مرحله تاريخ تفكر انسان را مطرح كرده كه؛ دوره اول تفكر اسطوره اي و متافيزيكي، دوم دوره تفكر تاريخي و سوم تفكر علمي است كه بشر قوانين طبيعي را مي شناسد و به بينش علمي مي رسد.
اقبال زاده گفت: نگاه فوكوياما در نظريه پايان تاريخ اش نگاهي فراتاريخي و اسطوره اي است اما اسطوره اي مدرن است. بينش اسطوره اي با غلبه مدرنيته در حاشيه قرار مي گيرد اما هيچگاه نمي ميرد. مدرنيته تفكر فردي و انتقادي را رواج مي دهد و به عمل اجتماعي مي انجامد و اين برخلاف روح جمعي تاريخي و اجتماعي است .
وي افزود : مدرنيته در جامعه امروز موجد پارادوكس هايي در بحران هاي اجتماعي و اقتصادي شده است . به عنوان مثال ؛ دموكراسي و ليبراليزم به فرد قدرت داده است. اما در بحران هاي اجتماعي و انساني فقدان يك نگاه اسطوره اي باعث پارادوكس هاي عجيبي در تفكر انساني مي شود.
اقبال زاده با طرح اين پرسش كه آيا تاريخ روايت است گفت: تاريخ نه روايت پادشان است و نه روايت مردم. هر مورخي بنا به جايگاه اجتماعي اش تاريخ را از آن منظر مي بيند. مورخ جامع نگر (البته با نسبيت مي گويم اين جامع نگري را) نمي تواند تمام جزئيات تاريخ را ببيند. پس، مجموعي از روايت هاي تاريخي ، تاريخ را مي سازد. تاريخ روايت است اما عينيت در روايتِ تاريخ بيشتر است تا روايت داستاني . همانگونه كه ذهنيت و فرديت در روايت داستاني بيشتر از روايت تاريخي است.
وي گفت: تاريخ بيهقي روايت است. اما رمان مجموعه اي به هم پيوسته از تاريخ، فلسفه و فرهنگ است. پس هر نوع روايتي رمان نيست. رمان بيان بحران فرديت و هويت انسان مدرن است. انسان درگير و دچار مشكلات . اين بحران كه خاستگاه آن در غرب است براي تك تك افراد مشكل ايجاد مي كند. ساختار ماقبل مدرن ما ، اين بحران را تشديد مي كند. اقبال زاده با بيان اينكه روايت همواره بر بحران و كشمكش مبتني است گفت: بحران انسان امروز فراگير است همانطور كه فوكو گفته است جامعة مدرن سركوبترين جامعه تاريخ بشري است و دامنه كنترل بيشتر شده است. هيچ روايتي به مانند رمان، عمق اين كشمكش فردي و اجتماعي را نشان نمي دهد. در قصه هاي كهن قهرمان به تعادل مي رسد اما در رمان اين تعادل وجود ندارد. ثبات با رمان همخواني ندارد. رمان با كشمكش و عدم تعادل ايجاد مي شود.
در ادامه اين نشست ، خسرو عباسي خودلان داستان "دندان طلا" را خواند و عنايت سميعي درباره اين داستان گفت: يكي از مسايل مهم در اين داستان ثنويت فكري است. يعني خير و شر انديشي. نشانه هاي موروثي "بوف كور"ي با ارجاع به آيين تعزيه از جنبه اي ديگر دنبال مي شود. سميعي گفت: استعاره هاي داستان در سطوح مكان و وجود اشخاص و نام ها و ابژه ها در داستان پراكنده اند. غرقاب ، بم ، جبهه كه همه اين ها را از طريق تعزيه به هم مرتبط مي كند و نمادي است كه در لغت و حافظه تاريخي نهفته است و از سوي ديگر نمادي رفتاري است كه به اشخاص پيشاپيش جهت مي بخشد.
اين نشست روز دوشنبه هجدهم تيرماه در كانون ادبيات بررسي شد.
شهرام اقبال زاده، منتقد، مترجم، ويراستار و پژوهشگر ادبي است. عمده فعاليت هاي او در زمينه ادبيات كودك و نوجوان بوده و دبيري چندين جشنواره كودك و نوجوان را به عهده داشته است. ترجمه هاي؛ زندگي و افكار گاندي براي نوجوانان،‌ بي نظمي نوين جهاني اثر تزوتان تودوروف از جمله آثار اوست.
خسرو عباسي خودلان نويسنده داستان دندان طلا ، عضو انجمن داستان نويسان كرج است و داستانهاي چاه، خواب و ريگ جني را نوشته و مجموعه داستان جنگ با نام گمنام را زير چاپ دارد. اين داستان او ـ دندان طلا ـ جايزه دوم جشنواره داستان زاهدان را دريافت كرده بود.



مقايسه تطبيقي بين 2001 اديسه فضايي و چنين گفت زرتشت

مقدمه:
دغدغه‌ي اين نوشتار يافتن روابطي است که اثر کوبريک،2001 اديسه‌ي فضايي، را درمناسبتش با چنين گفت زرتشت نيچه جاي مي‌دهد. دراين راستا از پنجمين نوع از نقد فرامتنيت ژنت، بيش متنيت، استفاده شده است. ازاين منظرچنين گفت زرتشت نيچه يک بينامتن و يا اگر بخواهيم ازاصطلاح ژنت استفاده کنيم، يک پيش متن براي 2001 اديسه‌ي فضايي، ساخته‌ي کوبريک است. کوبريک از رمزگان‌هاي موجود در ژانرعلمي تخيلي به سوي عناصر با معنايي ازچنين گفت زرتشت حرکت کرده است، به بيان ديگر او با بهره برداري نشانه شناسانه ازساختار پيش متن، و انتقال و جايگشت...

عناصرآن، به روابط دلالتي جديد دست يافته است. در ميان تمام آثار نيچه، چنين گفت زرتشت، اثري است که بيش از سايرين ازصحنه پردازي‌هاي ادبي بهره برده است و کوبريک علاوه بر استفاده از صحنه‌ها و واژه‌هاي کليدي فلسفه نيچه، به منظور تاکيد بيشتر، در موسيقي متن، سمفوني‌ايي از اشتراوس به همين نام را انتخاب کرده است. نوشتار پيش رو شايد اندکي بازي باوري و بي‌قيدي نيز به همراه داشته باشد زيرا بيش ازآنکه خواست جستجوي حقيقت درميان باشد، عملي چون نگاه کردن به تصاوير گوناگون است و نه صرفا انطباق آن با نسخه‌ي اصلي. هدف اصلي از انجام اين رويه مواجه کردن دو چهره با هم در دو عرصه‌ي مختلف است، قصد اين است تا بار ديگرو البته اين بار با واژگان نيچه به تماشاي فيلم بنشينيم.



حکایت

از امثال عرب است كه گويند: بزغاله اى بر پشت بامى ، به گرگى كه از پايين مى گذشت دشنام داد. گرگ گفت : تو مرا دشنام نمى دهى ، بل جاى تست كه مرا دشنام مى دهد.

سلام به همه دوستان عزیز.

درسهام خیلی سنگین شدن...به همین دلیل کمتر فرصت میکنم به اینترنت وصل بشم در نتیجه اینجا هم دیر به دیر آپ خواهد شد.

تا آپ بعدی خداحافظ...

از خدا جوییم توفیق ادب...

۲۷ شهریور
روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریارگرامی باد...
زمستان
زمستان، اثر بسیار زیبا و قابل تأمل مهدی اخوان ثالث (م.امید)، که بدون شک این اثر یکی از شاهکارهای شعر فارسی است:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دستِ محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرما برده است این، یادگار سیلیِ سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
__________________

سايت بيدل دهلوي راه اندازي شد


پايگاه اينترنتي ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي افتتاح شد.
اين سايت که به مناسبت برگزاري سومين کنگره عرس بيدل دهلوي راه اندازي شده است، شامل: اطلاعاتي درباره زندگي بيدل، اشعار بيدل و مقالاتي درباره شعر و انديشه اوست.
همچنين اين سايت محل تبادل نظر بيدل پژوهان و اديبان است تا مقالات و نظرات خود را درباره بيدل منتشر کنند.
سومين کنگره بين المللي بيدل دهلوي روزهاي 15 و 16 آبان ماه در تهران برگزار مي شود.
علاقه مندان مي توانند با نشاني www.bideldehlavi.com به اين پايگاه مراجعه کنند...

منبع:کانون ادبیات ایران

داستان کوتاه:حتي به دروغ

همراه با نقد داستان
نوشته : شيرين آذرنگ

در را پشت سرت ببند. آب دهانت را قورت بده. مي داني كه بايد بدون معطلي حرف ات را بزني. پيش از آنكه، نگاه كنجكاو او، از بالاي شيشه عينك اش، دچار ترديد ات كند. مثل ديروز و پريروزها. سلام كن و احوالپرسي. كوتاه و مختصر. نه به بوم جلو او توجه كن، نه به تابلو هاي روي ديوار نگار خانه. خوشبختانه تابلو زني كه رو به امواج دريا ايستاده و باد چادرش را بازي داده پشت سرت قرار دارد. دست دست نكن. برو سرِ اصل موضوع.“ببخشيد استاد، مي خواهم بدانم من با بقيه ي شاگردها، چه فرقي دارم برايتان؟ ” اشتباه كردي، بايد اول مي پرسيدي چرا تا يك جلسه غيبت مي كنم، به تكاپو مي افتيد؟ ...




منبع:کانون ادبیات ایران

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع سکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
کنون زنی تنهاست
کنون زنی تنهاست
__________________

..........

مرد همسایه مان دیشب مرد و چه غریب مرد.هنوز یک هفته نمیشود که

به این شهر کوچک آمده اند.

و من در حیاط مشغول غوره شستن هستم تا در سال آینده اگر خواستم

سالاد بخورم حتما آبغوره داشته باشم.خنده ام می گیرد.مسخره

است.صدای ضجه های دختر همسایه را میشنوم و در فکر آینده هستم...

دختر همسایه طوری فریاد می زند که سنگ آب میشود:_ بابای

غریبم...بابام غریب مرد...

درحالی که غوره های شسته شده را در سبد می ریزم،زیر لب

میگویم:_همه ما غریبیم....

باغ ارواح:داستانی از ویرجینیا ولف
درباره ويرجينيا وولف:
" ويرجينيا وولف" به سال 1882 در لندن به دنيا آمد. پدرش "لسلي استفن" مردي اشرافزاده و اديب و همسرش، "لئورنارد وولف" روزنامه نگار و ناشر بود. هنگامي كه بست و چهار ساله بود نخستين كتابش انتشار يافت.داستانهاي او كه با نثري سنگين و اسلوبي فاخر نوشته شده اند بيشتر نشان دهنده احساسات رقيق و حالات ذهني و ظريف شخصيتهاي آثار اويند .حادثه در داستانهاي او ساده و كم فراز و نشيب است. . " وولف " شايد يكي از اولين نويسندگاني باشد كه در داستانهاي خود حوادث را نه بدان صورتي كه اتفاق مي افتند، بلكه بريده بريده و به شكل يك جريان ذهني نامنظم از زبان يكي از قهرمانان كتاب بازگو مي كند، شيوه اي كه بعد از او به دست " جيمز جويس" در كتاب "اوليس" و در آثار فاكنر به حد كمال رسيد.
وولف" در زندگي اش از نوعي بيماري رواني و افسردگي روحي رنج مي برد و چون به "آب" عشق و دلبستگي فراواني داشت روز 28 مارس 1941 خود را به دريا انداخت و خود كشي كرد. از او فقط يك مجموعه داستان كوتاه باقي مانده است كه جندين بار و با اسامي مختلف به چاپ رسيده است.
آثار مهمش عبارتند از: سفر خارج، دوشنبه و سه شنبه، اطاق جاكوب، خانم دالووي، فانوس دريايي، اورلاندو، امواج، بين پرده ها و ...
wolf

قاصدک از مهدی اخوان ثالث

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما، اما
گرد و بام درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری، باری
برو آنجا که بُود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کَرَند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک! هان ولی آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تواَم، آی کجا رفتی؟ آی... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکسترِ گرمی، جایی؟
در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خُردَک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

از نوشته های کیوان دوست گلم
درین تنهایی ها که کسی نیست تا
شادیهایش را با من قسمت کند
و دستان سردم را بگیرد
ترجیح میدهم تا
غم هایم را با مرگ قسمت کنم
و دستانش را که از آتش جهنم اعمالم گرم شده است
در دستانم بفشارم...