سلام

با سلام جهت دریافت اآلبوم های جدید موسیقی و سایر در گروه یاهو ما عضو شوید

گروه یاهو هم ثبت شد (قابل توجه آقای کابلی)



با عضویت در گروه یاهوی ما هرهفته
عکس های جالب
دیوان وکتاب رایگان مطالب جالب بدرد بخور
just go:
http://groups.yahoo.com/group/genius74

برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا نامهربان
و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یادت بود
درون قصه های من
همیشه قهرمان بودی
ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر
تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من
درون قصه هایم ، قهرمانهارا
به خون خواهم کشید آخر
و دیگر شعرهایم بوی خون دارد
ببخش ای خاکی خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی

شعری از ع.س.ل


نمی دانم کجا و چگونه گم شد ولی میدانم سالهاست که پی اش کوچه پس کوچه ها ی خاطراتم را میکاوم نمی دانم کدام عطر
عطرکاهگل باران خورده را دزدید و کدام طعم طعم خرمالوی پاییز را به باد داد کاش این کوچه را برگردم کاش باران ببارد ببارد ببارد و بشوید تمام خاطرات چرک وکهنه را

شعری از محمد رضا عبدالملکیان


شعری از محمد رضا عبدالملکیان
۱

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

۲

حالا که آمده ای

قبول کن

جاده ها به جایی نمی رسند

این بار از مسیر رودخانه می رویم

۳

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

۴

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

۵

حالا که آمده ای

دوباره این سوال را از هم می پرسیم

مگر ما برای ماهی ها چکار کرده ایم

که این همه قلاب می اندازیم

در آب؟!

۶

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس میدهند

۷

حالا که آمده ای

هردو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

۸

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

به لینک زیر حتما حتما حتما برید

http://www.parset.com/CULTURE/Poems/

چشم های تو
و پیراهنی که نبض جنون را فریاد می زند
و نگاهی که
وسله ی کهنه ی ساعت شدند
کوچه کوچه فاصله
من و دست ها یی که
نبض پیرهن را مهار می کند*


باران زمز مه کرد....
چه گفت
که پیشانی پنجره عرق کرد!


باران یعنی من در آغوش زمین
باران یعنی من در آغوش هوا
باران یعنی من در آ غوش خدا

گلویم خشک می شود
عطش
دیدار
و تشنه تر می شوم
این درد...
عطش....
و تو
سراب جاودان من
آه...
و تو هرگز نمی فهمی

تقسیم عادلانه(زنده یاد قیصر امین پور)


من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن براي من.
من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.
من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند

ایرانیان مشهور مقیم آمریکا



• فرزاد ناظم (شرکت یاهو)
• • پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)
• • امید کردستانی (گوگل)
• • پیر امیدیار (ای‌بِی e-bay)
• • پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)
• • ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)
• • وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)
• • آندره آغاسی (قهرمان تنیس)
• • حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)
• • بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)
• • انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)
• • فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)

• محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)
• • آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)
• • آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)
• • کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)
• • شهره آغداشلو (بازیگر)
• • فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)

• کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)
• • بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)
• • آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)
• • محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)
• • رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)
• • پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و
• • محقق ) چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور
در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر
خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
- چارلی چاپلین -

باید فراموشت کنم



باید فراموشت کنم
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.

من تو را بوسیدم.........(از نوشته های خودم)




من تو را بوسیدم،تو به من گفتی:نه!
من تو را بوییدم ،تو به من گفتی:نه!
آخرین باری بود،که تو را می دیدم
در پس پرده اشک
توبه من گفتی نه!
به تو می خندیدم
طعم شورلبخند
آخرین لحظه ی تو
آخرین لحظه ی من
به تو می گفتم:نه.....


واسه دانلود گلچین غزل 800 شاعر معاصر به لینک زیر برین
http://www.4shared.com/file/165247435/2e18a291/Golchine_Ghazale_800Shaere_Moa.html


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم


بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست


با پرچم سفید به پیکار می‌رویم

ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست !


فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست


تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو

بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست


آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند

یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست


همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم

غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست


آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست

پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری

یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری


هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن

هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری


صورتگر دیبای چین گو صورتش رویش ببین

یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری


زابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان

تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری


بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان

خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری


تا نقش می بندد فلک کس را نبودست این نمک

ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری


تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام

چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری


دیگر نمیدانم طریق از دست رفتم چون غریق

آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم میخوری


گر رفته باشم زین جهان باز آیدم رفته روان

گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری


از نعلش آتش می جهد نعلم در آتش می نهد

گر دیگری جان می دهد سعدی تو جان می پروری


هر کس که دعوی می کند کو با تو انسی می کند

در عهد موسی می کند آواز گاو سامری


****************************************************

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این

یا مطلع پیچیده ی شب های من است این



زیر قدم رهگذران له نشود ...آی

دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این



یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا

دل نه به خدا خانه ی ویران من است این



ارزان مفروشید رفیقان سر ما را

زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این



سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است

انگار نه انگار گل است این چمن است این



این قدر بر این پیکر تفتیده متازید
سوگند که ایران من است این وطن است این...

نامت را بنویسم؟


دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!
آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!●



فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

------------------------



و این تنها لذتی است که این روزها خداوند به من ارزانی داشته . خوش به حالم

فریدون مشیری