و پیراهنی که نبض جنون را فریاد می زند
و نگاهی که
وسله ی کهنه ی ساعت شدند
کوچه کوچه فاصله
من و دست ها یی که
نبض پیرهن را مهار می کند*
باران زمز مه کرد....
چه گفت
که پیشانی پنجره عرق کرد!
باران یعنی من در آغوش زمین
باران یعنی من در آغوش هوا
باران یعنی من در آ غوش خدا
گلویم خشک می شود
عطش
دیدار
و تشنه تر می شوم
این درد...
عطش....
و تو
سراب جاودان من
آه...
و تو هرگز نمی فهمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر