سلام

با سلام جهت دریافت اآلبوم های جدید موسیقی و سایر در گروه یاهو ما عضو شوید

چشم های تو
و پیراهنی که نبض جنون را فریاد می زند
و نگاهی که
وسله ی کهنه ی ساعت شدند
کوچه کوچه فاصله
من و دست ها یی که
نبض پیرهن را مهار می کند*


باران زمز مه کرد....
چه گفت
که پیشانی پنجره عرق کرد!


باران یعنی من در آغوش زمین
باران یعنی من در آغوش هوا
باران یعنی من در آ غوش خدا

گلویم خشک می شود
عطش
دیدار
و تشنه تر می شوم
این درد...
عطش....
و تو
سراب جاودان من
آه...
و تو هرگز نمی فهمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر